محمد خزائلى

314

شرح بوستان ( فارسى )

تفكر شبى با دل خويش كرد : * كه پوشيده ( 1 ) زير زبان است مرد ، اگر همچنين سر به خود در برم ، * چه دانند مردم كه دانشورم ؟ سخن گفت و دشمن بدانست و دوست ، * كه در مصر نادان‌تر از وى ، هم اوست حضورش پريشان شد و كار ، زشت * سفر كرد و بر طاق مسجد نوشت : در آيينه گر خويشتن ديدمى ، * به بىدانشى پرده ندريدمى چنين زشت از آن پرده برداشتم ، * كه خود را نكوروى پنداشتم كم‌آواز ( 2 ) را باشد آواز تيز * چو گفتى و رونق نماندت ، گريز ترا خامشى اى خداوند هوش ، * وقار است و نااهل را پرده‌پوش اگر عالمى ، هيبت خود مبر * وگر جاهلى ، پردهء خود مدر ضمير دل خويش منماى زود ، * كه هرگه كه خواهى ، توانى نمود و ليكن چو پيدا شود راز مرد ، * به كوشش نشايد نهان باز كرد قلم سر سلطان چه نيكو نهفت ، * كه تا كارد بر سر نبودش ، نگفت ! بهايم خموشند و گويا بشر ، * زبان بسته بهتر كه گويا به شر چو مردم سخن گفت بايد به هوش * و گرنه شدن چون بهايم خموش به نطق است و عقل آدميزاده فاش ، * چو طوطى سخنگوى نادان مباش به نطق آدمى بهتر است از دواب * دواب ( 3 ) از توبه ، گر نگويى صواب حكايت ( 3 ) [ يكى ناسزا گفت در وقت جنگ . . . . ] يكى ناسزا گفت در وقت جنگ * گريبان دريدند وى را به چنگ قفا خورده عريان و گريان نشست * جهان‌ديده‌يى گفتش اى خودپرست ، چو غنچه گرت بسته بودى دهن ، * دريده نديدى چو گل پيرهن سراسيمه گويد سخن بر گزاف ، * چو طنبور ، بىمغز بسيار لاف نبينى كه آتش زبان است و بس ؟ * به آبى توان كشتنش در نفس